تبليغاتX
گــُــنگ خــــوابديـــــده

 

پاييز كه مي شود در حال و احوالات ِ ذهني و رواني ام تغييرات گسترده اي روي مي دهد.نظير برگ پاييز كه از شاخه درختان به همراه نازك نسيمي راهي ِ زمين مي شود،بسياري از افكارم از شاخه هاي تنه ِ ذهنم همچو برگ پاييزي خشك شده و راهي ِ زمين مي شوند.بسياري از نوشته هايم به نظرم كاملا ً مردود و منسوخ به نظر مي رسند و احساساتم كمي عميق تر و پخته تر مي شوند . حالا احساس مي كنم كه ديگر سقف اين خانه كوتاه شده و بايد طرحي ديگر در كار انداخت و خانه اي تازه تر ساخت.

.احساس مي كنم كه ديگر نمي توانم در اينجا نفس بكشم.حس كودكي را دارم كه راهي نوجواني شده،چه مي گويم؟حسي وجودي را دارم كه براي پاي بر هستي نهادن دست و پا مي زند.اينجا شفيره ي ِ من شده،گويي فقط تا همين مدت هشت ماه مي توانستم در اينجا بنويسم.نمي دانم خاك اينجا كم عمق بود و يا ريشه هاي من لاجون كه اين طور هوايي شده ام.يك هفته اي مي شود كه در اين فكر هستم كه خانه اي ديگر در اين فضاي مجازي بسازم و اين ايده امروز عملي شد.به هر حال امروز و در اين لحظه كركره اين وبلاگ پايين كشيده خواهد شد و من ديگر در اين جا مطلبي نخواهم نوشت.

دو وبلاگ ديگر ثبت كرده ام،به نام نامي ِ «بيد مجنون»،به حرمت درخت بيد كه اين چنين شيفته وار دوستش دارم،هر چند چنار را هم به همين اندازه دوست مي دارم.دو وبلاگ هم كه يكي در سرويس گوگل است را براي نوشته هاي خصوصي ترم اختصاص مي دهم و نوشتن را در آنجا ادامه خواهم داد.يكي ديگر  هم از بلاگفاست براي روز مبادا.براي اينكه شايد فضاي آنجا به دلپذيري بلاگفا نباشد و به همين جا بازگردم،ولي در آدرس ديگري.حدس مي زنم كه با رفتن من از اينجا،تعدادي از دوستي هاي سست پايه از بين برود.اتفاق ناگواري نيست و برايشان آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم كه دوستان صميمي تر را در آدرس جديد  و نام جديد بار ديگر ببينم.از دوستان بابت همراهي در اين مدت تشكر مي كنم و يك خداحافظي كوچك براي اين آخرين نوشته در اينجا.کسانی که وبلاگ من را لینک کردند چنانچه تمایل دارند آدرس و نام جدید را وارد کنند و من نیز تعدادی از لینک های این صفحه را به دو دیگر منتقل خواهم کرد

 

براي ديدن «بيد مجنون » در سرويس گوگل اینجا كليك كنيد

براي ديدن «بيد مجنون» در سرويس بلاگفا اینجا كليك كنيد.البته اين نقطه در حال حاضر بيشتر به خانه اي متروك شباهت دارد ولي شايد در آاينده اي نه چندان دور كمي جان گرفت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:56  توسط محمد رضا سعیدی 

لوپه دو وگا    [نمايشنامه نويس اسپانيايي]  در بستر مرگ از پزشك معالج اش مي پرسد :“من امروز مي ميرم؟“ و پزشك پاسخ مي دهد:“بله آقا

- مطمئنيد؟

- بله آقا

- كاملا ً مطئنيد ؟

- بله آقا

- من تا يك ساعت ديگر مي ميرم؟

- بله آقا

- كاملا ً مطئنيد؟

- بله آقا

- من تا يك لحظه ديگر مي ميرم؟

- امكان دارد

- حالا كه اينطور است مي خواهم بگويم نوشته هاي دانته  خيلي حوصله مرا سر مي برد *

...

حسن لطيفه اسپانيايي بالا اينجاست كه به وضوح نشان مي دهد كه نمايشنامه نويس بينوا با اينكه عمري حوصله نوشته هاي دانته را نداشته،به مقتضاي شغلي و عرفي و براي پذيرفته شدن در اجتماع  ادبي،بايد مديحه سراي نويسنده فقيد ايام ِ دور مي بوده،در واقع سايه دانته آنچنان بر جامعه اي كه او در آن مي زيسته سنگين بوده كه همه با هم مدح و ثنا گفتن اش را به عنوان يك اصل مسلمه و پذيرفته شده قبول داشتند و تخطي از اين اصل برابر با يك چيز بوده است : طرد كامل شخص به بهانه نا آگاهي و نداشتن سواد كافي

وقتي در وبلاگ ها چرخ مي زنم كثيري از مواقع تصوير آن نويسنده مفلوك در ذهنم است و موقعيت او را به بسياري از  وبلاگ نويسان تسري مي دهم كه براي آنكه مجوز خود را براي ورود به جمع بزرگان تاييد و يا تمديد كنند،متوسل به بلوف ها و رديف كردن نام هاي كـــَت و كلفت و معتبر مي شوند تا بلكه به مدد و ياري اين افتخارات تاريخ انديشه بشري براي خودشان آبرويي دست و پا كنند.غافل از اينكه كيفيت متن به عاريت گرفته شده و قياس آن با متن نويسنده بلاگ آن چنان زياد است كه هر كسي كه دستي در كار دارد به سرعت پي به اصل ماجرا خواهد برد كه “پسته بي مغز چون لب وا كند رسوا شود“

به هر حال بايد اعتراف كرد كه رديف كردن نامهاي بزرگ، در برابر كسي كه رويه اي همچون خودمان دارد كارآمد است،يك رضايت دو جانبه،من وانمود مي كنم تظاهر شما را باور كرده ام و شما هماني هستيد كه خودتان خيال مي كنيد،به اين شرط كه شما هم موقتا ً و تا وقتي كه از اين فضا خارج نشده ايد وانمود كنيد باور كرده ايد من آنچه مي گويم هستم.

و در اينجا تنها يك سوال باقي مي ماند

كه ما واقعا ً كيستيم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر براي كسي بحث پيرامون اين مطلب جالب است مي تواند اينجا كليك كند.پيشنهاد مي كنم كه لذت خواندن يك مطلب عالي را از دست ندهيد.مقاله “اسنوبيسم چيست؟“

*تلاشم بيشتر در اين جهت است كه مقاله مذكور خوانده شود،در وهله دوم اينكه پرسشي در اين باب ايجاد شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 19:38  توسط محمد رضا سعیدی  | 

دو سال پيش به پيشنهاد يكي از دوستان دانشگاهي،قرار شد كه بيننده ي ِ برنامه اي تلويزيوني باشم كه در آن به مشكلات جوانان مي پرداخت.برنامه اي كه پنجشنبه ظهر ها پخش مي شد .نمي دانم از شانس ِ بد ِ من بود و يا رويه اي جاري بود كه با ديدن نيم قسمتش قيد بازبيني را زدم.به اين دليل ساده كه حرف هاي پا در هوا و بي سر و ته مي زدند. از جمله افاضات روحاني ِ مهمان برنامه نقل رد و بدل شدن نامه اي بود بين «برتراند راسل» فيسلوف تحليلي شهير انگليسي و «علامه جعفري» كه در آن طرف انگليسي به علامه ايراني نامه اي نوشته بوده با اين مضمون كه :“چرا مسئله ازدواج در اسلام به اين اندازه مهم است؟“ و علامه ايراني در پاسخ گفته بود “چون پاي انسان در ميان است“.

آن چيزي كه مجري برنامه بدان اشاره كرد بيش از آنكه نمايانگر رد و بدل شدن نامه اي كذايي باشد،نمونه ي ِ سرآمد رفتاري ست كه در «فرهنگ هاي شفاهي » سر مي زند، حرفي زده مي شود و بدون ثبت شدن توسط حافظه حفظ مي شود و مدام توسط راوي هاي متعددي آنقدر تكرار مي شود تا از اصل ماجرا به كلي پرت مي شود و قضيه شكل و رنگ و بوي ديگري به خودش مي گيرد.در واقع راسل به علامه نامه اي ننوشت.آنچه كه مجري بدان پرداخت و در زندگاني علامه بارها تحت عنوان مكاتبات من و برتراند راسل عنوان شد،در حقيقت معطوف به سه نامه اي بود كه از طرف ايراني براي مقصود انگليسي نوشته شده بود،كه از اين نامه ها براي سومي اصلا ً پاسخي نيامد.جالب تر از همه قياس حجم پرسش و پاسخ است.علامه در آن سه نامه اشارات و سوالهايي  مفصل ،گنگ و كلي براي راسل نوشته و او در پاسخ با نوشتن چند كلمه پاسخ وي را داده بود و پس از اينكه چنين كاري از دو بار به سه بار افزايش داد قيد نوشتن نامه اي در جواب را بالكل زد*.چنين كنشي خصيصه رفتاري ِ راسل بود كه پاسخ هر سوالي كه توسط نامه از وي پرسيده مي شد را  - فارغ از شان اجتماعي و سن و سال - براي سائل ارسال مي كرد**.در حقيقت به علت ثبت و نقد شدن تمامي نامه نگاري هاي وي در طول عمر بلند ٩٨ ساله وي،مي توان تك تك نامه ها و پاسخ هايي كه وي براي ديگران نوشته بود با دقت وارسي كرد،چنين چيزي اما در «فرهنگ های شفاهي» از جمله ايران شدني نيست.چرا؟به اين دليل ساده كه مسائل و اتفاقات به سرعت به جاي ثبت شدن رنگ و بوي شفاهي به خود مي گيرند و علاوه بر از دست دادن شفافيت،قابيلت استناد خويش را هم از كف مي دهند  و مشخص است كه در جايي كه حرف هاي پادر هوا و بدون استناد رواج دارد،سوداگران حرف هاي جعلي تا چه ميزان بازار گرمي مي كنند***

 

از شعار دادن و يا تعيين تكليف كردن به نهايت ِ ممكن اش بيزارم،اما گمان مي كنم همه به اندازه كافي با وبلاگ هايي رو در رو بوده ايم كه مطلبي واحد را بي ذكر منبع نشر مي دهند،و يا ايميل هايي كه مطالبي درخور را بدون ذكر منبع به همراه دارند،آيا زمان آن فرانرسيده كه اگر مطلبي از خودمان نيست نقل مرجع كنيم و يا از ارسال مطلبي كه نويسنده اش مشخص نيست خودداري كنيم تا بدين وسيله شان تلاش فكري ديگران حفظ شود؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*براي مطالعه بيشتر مي توانيد رجوع كنيد به اين كتاب

“ظلم،جهل.برزخيان روي زمين“ اثرمحمد قائد،فصل برخورد فرهنگ هاي شفاهي و كتبي

**براي آشنايي بيشتر مي توان به اين كتاب اشاره كرد

“ويتگنشتاين و پوپر و ماجراي سيخ بخاري“،نوشته ديويد ادموندز و جان ايدينو،ترجمه حسن كامشاد،نشر ني

***موردي مشابه را در اينجا نيز مي توانيد ببينيد

پ.ن:براي اشنايي بيشتر در مورد نحوه كاركرد ذهن هاي ابتدايي و شفاهي نيز مي توانيد به اين كتاب رجوع كنيد

كاركرد هاي ذهن در جوامع عقب افتاده،نوشته لوسين لوي- برول،ترجمه يدالله موقن.نشر هرمس

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 19:0  توسط محمد رضا سعیدی  | 

بايد خودت در چنين وضعيتي درجا زده باشي تا بفهمي كه چه مي گويم.من در اينجا گير كرده ام،در اين زمان و اين مكان،در اين رشته،در اين دانشگاه،درميان اين اساتيد و اين دانشجويان.سخت مي توانم رابطه اي دوستي با آنها برقرار كنم.ما از دو دنياي متفاوتيم.شايد هم طعمه اي هستم كه به اشتباه در دام افتاده ام.من مسير را عوضي آمدم وگرنه اينها كه در جاي اصلي شان هستند.نمي تواني همه را به اشتباهي بودن متهم كني در صورتي كه خودت وصله ناجور هستي.

حرفم با دوستان دانشگاهي ام يكي نمي شود.اگر هم با دوستي به اجماع برسم او هم يكي نظير من است.در درس خواندن به غايت ممكن اش تنبل،يا ترم بالايي هستيم و يا اينكه سوداي ترك تحصيل در سر داريم.روزي روزگاري قصد تحصيل در «رياضي محض» را داشتم گفتند به درد نمي خورد.از علوم انساني گفتم،گفتند نمي شود كه از رياضي آمدي.گفتم «طراحي» گفتند كه مي بايد هنر مي خواندي.گفتند به فني برو كه در آنجا هم رياضيات هست،هم طراحي.ولي اينجا رياضيات نيست،اينجا خبري از مفاهيم منطقي و رياضي نيست،فقط سايه اي از آن هست.اينجا رياضيات حمالي ست كه باربري مي كند.اينجا اگر از طراحي هم خبري باشد آن چيزي نيست كه به دنبالش بودم.من دنياي مهندس جماعت را نمي توانم درك كنم.زندگي شان در ميان عدد و رقم سير مي كند.اگر كسي رشته اش كامپيوتر باشد دنياي حرف را در اين رابطه مي زند،حتي جايي هم كه بحث بي ربط است به سرزميني چنين بحث را مي كشاند،اما از آن كه خارج مي شويم گويي تغييري در حال و هوايش اتفاق مي افتد. اقيانوسي مي شود از اطلاعات به عمق دو سانت ! اظهار نظرها و تمايلات خام و توده وار، با اين فرق كه غالبا ً افرادي هستند كه نمي دانند كه نمي دانند.استدلال ها گنگ و بدتر اينكه در اين سو تفاهم به سر مي برند كه ذهني منطقي دارند.مي پذيرم كه توانايي تحليل مسائل يك مهندس بالاتر از مشابه اش در مثلا ً ادبيات است،مي پذيرم.اما نه اينكه حرف اول و اخر را ايشان بزنند.نمي فهمم چه اصراري دارند كه در مورد همه چيز با يقين سخن بگويند.در دانشگاه دور هم جمع مي شوند در مورد همه چيز اظهار نظر قاطعانه مي كنند.فلسفه و جامعه شناسي،اقتصاد و سياست،ورزش،فرهنگ و هنر و... هيچ چيزي جا نمي ماند و دود سيگار است كه بالا مي رود.گويي با پا رو پا انداختن و بلغور كردن كلمات قلنبه و دود سيگار باورشان شده كه واقعا ً در حد متفكران طراز اول جهاني اند !

اشكال از اينها نيست،اشكال از رشته هاي فني ست كه چنان عصاره جان و زمان شان را مي گيرد كه ديگر مجالي فراهم نمي شود كه بخواهند به عرصه اي ديگر بپردازند.بايد يكي مانند من در درس خودش وامانده باشد تا بتواند سركي هم به تمايلات ديگرش بكشد.

شايد ديگر دير شده،ولي آهسته آهسته دارم به اين نتيجه مي رسم كه من به اشتباه راهي ِ رشته مهندسي شدم.دوستش دارم،زياد هم هست.ولي الويت اولم نيست.چيز ديگري مدنظر داشتم و چيز ديگري بود.اينرا حتي از قفسه مجله هايم نيز هر كسي مي فهمد.هيچ خبري از مجله اي با عنوان فني و مهندسي نيست،در قياس با انبوه مجلات ديگري كه آرشيو كردم.در حال حاضر كمي درماندگي دارم كه چه بايد كرد.مي دانم كه چه چيزي دوست دارم.هيچ چيزي را ندانم حداقل از اينكه چه چيزهايي علاقه ام را جلب مي كنند با خبرم.ترسم از جامعه ايست كه در آن زندگي مي كنم.از مناسبت هاي اجتماعي،اداري،فرهنگي و...اينكه انگار هجمه اي برپاست كه تو را در چيزي كه دوست نداري هل بدهند.كاري كه آنها مي خواهند،مدركي كه آنها مي خواهند،رفتاري كه آنها مي خواهند،درآمدي كه انها مي خواهند و من ذره اي هستم كه بايد مريد مراد دلم باشم.كه سخت شك دارم كه بتوانم،مي توانم؟

اما از يك چيز مطمئن هستم،به بالاترين درجه ايمان ممكن اش.اين راهي نبود كه من را ارضا كند.مي دانم كه حتما ً كسي پيدا خواهد شد و خواهد گفت كه مي خواستي نروي.در پي توجيه نيستم،ولي ديالوگي از “مرد هزار چهره“ مهران مديري  در ذهنم تقش بسته همان را مي گويم

تقصير من بود،ولي تقصير ديگران هم بود

من مسيري را آمدم كه در انتخاب اش خودآگاهي نداشتم.نمي دانستم راه به اينجا ختم مي شود.نمي دانستم.چقدر حرف براي گفتن دارم و چقدر فضا كم است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: داغ نوشتن در اين مورد را خواندن گفت و چای تازه كرد

پ.ن.٢:نوشته هاي غر غر مدار كاستي ِدليل زياد دارند.اينرا خودم قبول دارم

پيام نوشت:ايمان يادته پيش دانشگاهي بوديم از رفتن به معماري منصرف شديم،حالا نظرت در اينباره چيه؟اين اواخر مي گفتي بريم فوق رو معماري بخونيم ،پايه اي هنوز يا يادت رفته؟


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 18:14  توسط محمد رضا سعیدی  | 

تعداد زيادي فرياد وامصيبتا سر مي دهند كه گفتگوي تمدن ها يكسر از تقويم ايران حذف شد.البته چند مناسبتي حذف شدند و چندين مناسبت ديگر اضافه شدند. به روزهاي  حذف و اضافه شده ديگر كار نداريم  و وارد بحثش نمي شويم كه تصميمات آن اجتماع كوچك نئاندرتال هماهنگي ِ غريبي با عملكردشان دارد.همين يك قلم را حالا كه بيش از ده سال از ارائه آن مي گذرد را صحبت خواهيم كرد.سيد خندان در روزهايي كه بر راس كارها بود يك پيشنهاد زيبا ارائه داد كه هم به كام اين مردم شعارپرور شيرين آمد – از جمله خودم كه البته آن زمان بچه بودم – و هم اينكه از سر خوشبختي و خوشوقتي در دنياي سياست هم با اقبال  وسيعي رو در رو شد.

تكان شديدي بود . تا چند سال بعدي  هر گاه بين كلاس ها مي نشستيم و يا هر زمان كه غلطهاي اضافه مي خواستيم بكنيم،در كنار تحليل مسائل سياسي روز يك پايش هم به پيش كشيدن همين بحث گفتگوي تمدن ها بود.البته در مورد من يكي حداقل به بحث ها تمام نشد و با اتمام دبيرستان پيگيري اش كردم و چند كتابي هم در موردش خواندم ،نظير “ايران چه حرفي براي گفتن دارد؟“ از محمد علي اسلامي ندوشن كه واقعا ً برايم سوال بود كه ما در عرصه جهاني چه حرفي براي گفتن داريم.همان زمان ها در سال آخر دبيرستان يكي از معلمان كه ارثيه خيالپردازي هاي شاه  كه ما قدرت جهاني هستيم همچنان در او قوت داشت چنين گفت : “ وقتي مي گوييم گفتگوي تمدن ها يعني كشورهايي حق حرف زدن دارند كه تمدنهاي چند هزار ساله دارند و كشورهايي نظير آمريكا كه اصلا ً قابل به رسميت شناخه شدن نيستند و...

چنان خيالپردازي مضحكي را چنان با آب و تاب مطرح مي كرد كه ما آنروز به جـــِد تحت تاثيرش قرار مي گرفتيم.به هر حال،در بر يك پاشنه نچرخيد و شعار به همان سرعتي كه مطرح شده بود از اذهان هم زدوده شد و جايش را مسائل هسته اي و مشكلاتي از اين دست گرفت.گمان مي كنم كه خود مردم  كمي فرهيخته تر ِ جامعه هم در يك نتيجه گيري جمعي به اين رهنمون رسيدند كه بهتر است شعارها را فعلا ً به در كوزه بگذارند و از اين وهم خارج شوند كه ١) در خارجه ما را آنقدر جدي گرفته اند كه حاضرند اين گربه نشسته در نقشه جغرافيا را به عنوان وزنه اي جهاني ببينند و ٢) با گفتگو و مراوده كلامي مي توان برخي اختلاف نظرهاي اجتناب ناپذير فرهنگي و فكري را حل كرد.هر چند كه اين طور به نظر مي رسد اگر حرف هايي نظير آن دوباره مطرح شود باز هم خريدار فراوان دارد،ولي بعيد به نظر مي رسد كه مانند سابق حداكثري باشند.با سهم نيم درصدي از گردش مالي و اقتصادي در جهان و توليد فكري و فرهنگي تقريبا ً در حد صفر با معيارهاي جهاني دو دستي چسبيدن به شعارهايي اين چنين زيبا تنها پشت كردن به واقعيت است.شايد روزي روزگاري در سطح جهاني حرف اول را مي زديم  ولي اگر هم باور كنيم خيال پردازي هاي مورخان نيست،باز هم اين تاريخ درخشان در روزگارهاي دور در عرصه جهاني دردي از ما دوا نمي كند.زماني كه نه پول قابل عرضه اي داريم و نه فرهنگي.

به عنوان يك فرد بسيار ساده به اين حقيقت اذعان دارم كه چند سالي مي شود كه رفتن به سراغ لقمه هايي اين چنين بزرگ برايم سر سوزن جذابيتي ندارد.شما را نمي دانم.اصولا ً علت اين تمايل غريب دولت هاي ايراني براي بازي در نقش هاي كلان ر عرصه جهاني را نمي فهمم.چه در غالب محترمانه اش كه دولت قبلي با طرح گفتگوي تمدنها پيش كشيد چه دولت نامشروع فعلي كه با شـَتـَك پراكني هاي گاه و بيگاهش به ميان مي كشد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:براي بررسي بيشتر اين نظريه در بين مردم و بسيار مهم تر از آن بررسي فرهنگي و اجتماعي وضعيت خرده فرهنگ ها در ايران ميتوانيد به كتاب زير مراجعه كنيد.

“ظلم،جهل،برزخيان روي زمين“ اثر محمد قائد.انتشارات طرح نو

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 18:1  توسط محمد رضا سعیدی  | 

فكر كنم  بزرگترين چشماني بود كه در تمام زندگي ام ديده بودم.به قياس هم بر اين حكم مهر تاييد زدم.يعني كه چشمانش را  زمان ِ پياده شدن با چشمان زن ميانه سال بغل دستي ام قياس كردم تا يقين پيدا كنم درست ديده ام كه مطمئن شدم حق داشتم.البته از اينكه بخواهم به چشمان كسي زل بزنم سخت بيزارم،ولي در آن لحظه آنقدر كنجكاوي ام بالا زده بود كه نتوانستم جلوي خودم را بگيرم.در ميانه راه و پيش از سوار شدن زن ميانه سال به همراه دختر كوچكش بود، از من كرايه را پرسيده بود و من كه خط فكري ام پاره شده بود با بي حوصلگي مبلغ كرايه را گفتم و بعد كه ديگر چيزي براي فكر كردنم نمانده بود، چشمان درشت او شده بود سوژه فكر من.صداي خوبي هم داشت.اگر اين فرض بعيد را مطرح كنيم كه چهره اش به كارش نمي آمد قطعا ً صدايش مي توانست اقل در گويندگي كارش را به پيش ببرد.

 

با اين حال زماني كه پياده شد مدام در اين فكر بودم كه اگر سر سوزن از احساسات لطيف (!) شاعركان مذكر را داشتم مي توانستم مدیحه اي در منقبت چشمانش بسرايم.ولي خب خبري از اين احساس نبود.بيشتر اين فكر در ذهنم رسوخ كرد كه اگر او يا من و يا هر كس ديگري زيبايي  و يا درخشش ذهني  حتي خيره كننده داشته باشيم،ولي اين به گونه اي ارثيه اي باشد از پدر و يا مادر و يا محيطي كه در آن پرورش يافتيم،آيا مجاز خواهيم بود كه به داشتنش بباليم و يا خير؟اگر جواب مثبت بدهيم لا جرم به اين قانون تن خواهيم داد كه هر كس كه زيباتر باشد و يا محيطي كه در آن پرورش پيدا كرده بهتر باشد،حق برتري جويي و فخر جويي به ديگران را دارد،و اين سلسله ادامه دارد.حالا چه صراحتا ً بگوييم و چه نگوييم.به هر حال اين واقعيت بيش و كم در جامعه هست و مي بينيم.اشكالي كه در اينجا وارد است اين است كه فرد نسبت به چيزي كه در آن كمتر دخيل بوده مي تواند فخر فروشي داشته باشد.كسي كه پدر و مادر زيبا داشته باشد و در محيطي ثروتمند و فرهنگي تربيت شده،به يقين بسيار جلوتر و زيباتر از فردي خواهد بود كه در محيطي فقير و با سطح فرهنگ پايين رشد كرده،هزاري هم كه او تلاش فراوان كرده باشد..اگر شق ثاني را در نظر بگيريم ، زماني كه ديگر هر كسي بنا به تلاشي كه كرده و كوششي كه روا داشته بتواند فخر فروشي كند بازهم وارد دسته بندي پيچيده تري خواهيم شد.چون سنجه اي وجود ندارد كه ببينيم هر كسي بنا به شرايط اش چقدر تلاش كرده است.و اگر هم چنين سنجه اي عرضه شود بعيد به نظر مي رسد به كار بردن آن در مسند قضاوت چندان ساده باشد.

چه بايد كرد؟از يك طرف نمي توان وجود اين احساس را انكار كرد.برخي – كه تعدادشان هم كم نيست – عميقا ً اعتقاد دارند كه نسبت به ديگران برتري هاي غير قابل انكاري دارند.زيباتر و خوش هيكل تر،با سواد تر و اشنايي بيشتر با فرهنگ و مختصات زمانه.ولي با اين حال همه ِ ما از اينكه كسي از بالا به پايين به ما نگاه كند به غايت ممكن اش منزجر مي شويم.از اينكه كسي فكر كند از ما برتر است.سوال اساسي من در اينجا اين است؟“آيا بايد اين حس را به رسميت شناخت و براي بروزش ميدان داد و يا اينكه رذيله اي اخلاقي و يا غير عقلاني ست بايد دست به انكار و يا مبارزه اش زد؟

براي خودم هم سوال است،اگر من جاي او بودم و چشماني آنچنان درشت داشتم و صدايي اين چنين نيكو،حق داشتم به ديگر دختران فخر فروشي كنم؟اعتراف مي كنم كه از اساس شك دارم كه چنين چيزي تحقق يافتني باشد.خاصه اينكه من در بطن جامعه اي هستم كه نوكيسگان هر روز بيشتر مي شوند و با تحولي سطحي حتي در وضع ظاهري به اطرافيان سابقشان پشت پا مي زنند.

پ.ن.:بچه كه بوديم در ذهنمان اينطور خوانده بودند چشمان بزرگ شبيه چشمان آهوشت.البته ما كه بزرگ شديم شباهت چنداني نديديم.ولي اين خاصيتي كه شرح دادند در انتخاب تيتر كمكمان كرد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 23:13  توسط محمد رضا سعیدی  | 


يك جاي كار مي لنگد.در آستانه نخستين روز فصل پاييز،همزمان تعداد زيادي متن در مدح و ستايش اولين روز مهر و به دنبالش خاطرات مدرسه نوشته شد.عده ديگري هم مانند من كه دل خوشي از اين روز و خاطرات الحاقي اش ندارند در مذمت و نكوهش اش نوشتند.اما چرا همزمان با اين مناسبت،در مورد سالروز آغاز ٢٨٠٠ روز جنايت تاريخي جنگ بين ايران وعراق متني نوشته نشد؟اگر قياس را بر تاثير گذاري بگذاريم تاثير جنگ به مراتب بيش از شروع فصل مدرسه ها بوده و اگر مبنا را خاطرات بگذاريم باز هم خاطرات تلخِ جنگ اگر از خاطرات شيرين مدرسه  ماندگارتر نباشد،حداقل به راحتي بر باد فراموشي سپرده  نمي شوند.پس چه چيزي سبب مي شود كه وبلاگ نويسان كه با تقريب خوبي همگي جوان هستند و از اين وقايع هولناك خبر و خاطره دارند،در يك اقدام دسته جمعي كمر به فراموشي اين روز مي بندند؟ريشه يابي كار و تخصص ما نيست،اما مي توان نتيجه را بـــــُـــل گرفت،ما علاقه اي به كاوش  جنگ و مسائل مربوط به آن نداريم

***

http://zoomnews.ir/fa/wp-content/uploads/por00098.jpg

بي بي سي ِ فارسي برنامه اي كه گفتگوي مبسوط با «آلفرد يعقوب زاده» است را به صفحات جادويي مي فرستد*.او در اين گفتگو به عكس بالا **اشاره مي كند و خاطره مربوط به اين تصوير را با دقت تشريح مي كند،شاهد ويراني ِ رواني پسري سيزده ساله ست كه در آن قيامت مجسم،تفنگ به دست گرفته و بايد با دشمن تا بن ِ دندان مسلح بجنگد.در اين ميان كه با راوي رو به رو مي شود –كه در اين هنگام بيست ساله ست – با حالتي شبه گريان تقاضاي كمك مي كند و در پاسخ به سوالي كه چرا به جبهه آمده،مي گويد پدرش او را به زور به خط مقدم آورده.چند روز بعد كه او را در جبهه مي بينند به او يادآوري مي كنند كه دوستش –همان كودك سيزده ساله – شهيد شده است.در ادامه فیلمی را نشان می دهند از اسرای ایرانی.در بین آنها کودکان یازده،ده و حتی نه و هشت ساله دیده می شوند.تصورش هم امروز سخت است،ولي روزي اتفاق افتاده.كودك دوم دبستاني در خط مقدم جنگ،در برابر خمپاره،مين،دوشكا،تانك و...نمونه بارز مبادله خون و باروت

***

راننده مردي ست فرهنگي كه در زمان فراغت مسافركشي هم مي كند.نمي دانم بر چه متر و اساسي گمان مي كند كه من شيفته شنفتن خاطراتش هستم كه زماني كه دو پسر جوان عقب پياده مي شوند،بي مقدمه سوال مي پرسد كه اگر جنگ بشود به جبهه ميروي و من در جواب كه حاضرم به زندانم ببرند و به جبهه نه،و بعد شروع مي كند به تعريف خاطراتي كه در جبهه داشته.طوري كه از ترس از دست دادن مخاطب هيچ مسافري بين راه سوار نمي كند و نيم ساعت در ترافيك فقط از خاطراتش مي گويد.از جمله اينكه هشت روزي در بيابان بي آب مانده بودند و براي اينكه آب بدنشان تمام نشود،ادرارشان را در قوطي هاي كنسرو مي ريختند و دوباره مي نوشيدند.و در روز آخر كه ديگر ادراري برايش نمانده بوده،فرمانده اش ايثار كرده و قوطي ادرارش را داده و اين نوشيده و به هر زحمتي بوده نجات پيدا كردند.زمان پياده شدنم در چشمانش خواندم كه چقدر از رفتن من ناراحت شده كه ديگر كسي حال و حوصله شنفتن خاطراتي چنين را ندارد.البته من هم چندان شوقي نداشتم.نوعي كنجكاوي رقيق شايد

***

تمايلي به كاوش در تاريخ نه چندان دور جنگي را نداريم.شايد از فيلم هاي فرمايشي و شعارسالار خسته شديم،بيش از دويست هزار نفر در خط مقدم جان باختند و بيش از سيصد هزار نفر جانباز و باقيماندگان هم تريبوني براي ارائه حقايق جنگ ندارد و دستگاه تبليغات هم مدام در ستايش جنگ و شهادت و غيره شعار مي دهد.(البته مي دانم اين حرفا خيلي تكراري شده)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*براي مشاهده اين مصاحبه اينجا كليك كنيد

**اگر عكس را نمي توانيد ببينيد اينجا كليك كنيد

پ.ن:البته من به هيچ عنوان علاقه اي به جنگ پژوهي ندارم.بيشتر به عنوان يك تحميل مي دانمش تا علاقه.اينكه بالاخره كساني از نسل فعلي يا بعدي بايد همت كنند و به تحقيق بپردازند كه واقعا ً چه شد و ساده بتوانند بيانش كنند.نظير آنچه در فيلمي كه بدان اشاره شده بود نمايان بود

بعداً نوشت اجباری:قابل توجه سرسری خوانها،در اين نوشته تلاشي جز براي نشان دادن كثافت ِ جنگ صورت نگرفته،نيازي به تذكار هم نيست كه نگارنده تا چه حد از اين اختراع بشري بيزار است،پس لطفا ً خوردن ادرار و كشته شدن بچه هاي هشت ساله در خط مقدم را به قهرمان سازي و ... حواله ندهيد.سپاسگزارم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 23:49  توسط محمد رضا سعیدی  | 

اول مهر را دوست ندارم،دقيق تر كه بگويم از اين روز متنفرم .با رسيدنش حس قمار بازي را پيدا مي كنم كه در يك قمار كلان،هستي اش را باخته. من در اين روز، دوازده سال زندگي ام را باختم.طوري كه حتي از يادآوري خاطرت مربوط به اين سالها اكراه دارم.احساس مي كنم كه در اين سالها بستري فراهم شد كه از خودم دور شدم،كنجكاوي ام كشته شد،و شدم برده اي كه ملعبه دست زورمندان بوده، سلسله اي از جابران بود كه در نهايت به معلم ختم مي شد،كه او هم خود ملعبه اي بود در دست ديگري،او را هم بازي مي دادند.چه به ازاي عشقش كه همانا آموزش بود و يا دردش كه  غم نان بود

دلم به حال خودم مي سوزد كه در شش سالگي آنطور شوق به مدرسه رفتن داشتم،چه شور و شعفي داشتم.در هفت سالگي همين كه از مدرسه به خانه مي رسيدم پيش از ناهار،سريع مشق ها را مي نوشتم و برنامه فردا را آماده مي كردم و حتي به زور مادرم را مجبور مي كردم كه برايم ديكته بگويد و وقتي كارم تمام ميشد تازه به كار هاي ديگر مي رسيدم.صبح ها يك ساعت زود تر از موعد مقرر آماده بودم و ثانيه شماري مي كردم كه هر چه زودتر ساعت به هفت و نيم برسد كه عازم مدرسه بشوم.مادرم مي گويد كه تا آن روز هيچ بچه اي را نديده بود كه ان طور مجنون وار شيفته مدرسه بوده باشد.شور و شوقي چنين در گذر سالها بدل شد به نفرت از درس و مدرسه و دانشگاه.به دوستانم مي گويم كه تصويري كه از من در دوران دبيرستان دارند را يكسر فراموش كنند كه خود نيز چنين كرده ام.حتي ميل دارم كه تصوير خودم تا نيمه دانشگاه را نيز فراموش كنم. دانشگاه نيز برايم چندان اهميتي والاتر مدرسه ندارد. ترم هاي دانشگاه كه شروع مي  شد غالبا ً يك ماه اول را به سر كلاس ها نمي رفتم،تا بلكه كمتر عمر نازنين را از دست بدهم.

منصفانه كه نگاه كنيم حاصل دوازده سال آموزش و پشت ميز هاي سفت و سخت نشستن چه بود؟

درك از هنر و زيبا شناسي تقريبا ً صفر،درك گنگ از اصول اوليه رياضيات ،ناتواني در تعميم قوانين علوم در عينيات(به اين علت كه تئوري مي آموختيم و نه تجربي)،دست و پا زدن در پرت و پلاهاي زبان فارسي و در گــِل آرايه هاي ادبي ماندن به جاي ادبيات ،خواندن اشعار عهد بوق و جا ماندن از شعر نو،علوم اجتماعي شد درك اختيارات رهبري و مصالح نظام،هفت سال انگليسي خواندن قابليت زباني ِ هيچ،مغشوش شدن ذهن به مشتي خرت و پرت هاي و جملات بي معنا و...

از اينجا به بعد ديگر نوشتن ام نمي آيد.ده بار نوشتم و پاك كردم.حالم بد شده از ياداوري اين خاطرات.فقط به اين مدت طولاني آموزش فكر مي كنم و دستاورد هاي ناچيزش

دوازده سال...

دوازده ...

دو...

...

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 14:35  توسط محمد رضا سعیدی  | 

سالها پيش رسانه ملي برنامه اي داشت با نام “صندلي داغ. ابتدا با مجري گري “داريوش كاردان“ بود و بعد “احمد نجفي“بر عهده اش گرفت.شيوه كار ساده بود،مهمان مشهوري چند ده دقيقه اي بر روي صندلي به اصطلاح داغ مي نشست و سوال هاي آبكي تحويلش مي دادند و بعد يك لوح ساده و التماس دعا.اما سوالهايي بودند كه در آخر هر برنامه پرسيده مي شدند،نظير اينكه : زنها پيچيده تر هستند يا مرد ها؟جالب اينكه اكثريت – يا اقل آن قسمت هايي كه من ديدم -  در پاسخ زن ها را انتخاب مي كردند و اذعان داشتند كه مرد ها ساده تر از زنها هستندو من در مي ماندم كه چرا پاسخ چنين است،لا جرم جواب را به ريش نمي گرفتيم و بر باد گذر زمان مي سپرديم تا بلكه در آينده بهتر بفهميم كه چرا زنها پيچيده ترند.

و تا به امروز نيز من نفهميده ام كه چرا زنها پيچيده ترند؟نمي دانم اشكال از مغز من است كه زياد لنگ كلمات هستم و يا اينكه در اين زمينه محقم كه  سوال  از اساس بيجاست.باچه متر و معياري مي توان گفت كه كدام جنس پيچيده تر است؟

تحقيقات گسترده اي در زمينه عصب شناسي و بررسي مغز زنان و مردان صورت گرفته.نمونه اينكه اتصالات مغزي بين دو نيمكره زنها بيشتر از مردان است و اين خود آثاري دارد.آنها مي توانند سريع تر از مردان تغيير فاز حسي بدهند و مي توانند دو يا چند كار را با هم انجام بدهند.تصوير زناني كه در حالي كه با تلفن حرف مي زند و همزمان تلويزيون مي بيند و چيزي هم مي نويسد آشنا نيست؟يا مردي كه حين صحبت با تلفن از اينكه صداي تلويزيون زياد است مي نالد چطور؟با اين حال اينگونه قياس ها بيش از پيچيده بودن بر خواص مغزي متقاوت جنسيت ها صحه مي گذارد

 

مسلما ً پيچيده تر بودن و يا ساده تر بودن هيچ بار ارزشي ندارد،شايد تنها بر تفاوت ها صحه بگذارد.شايد  اشتباه از طراحان سوال يا مهمان هايي بوده كه درك درستي از معناي واژگان نداشتند و در كاربرد وسواس به خرج نمي دادند.اين به مراتب به واقعيت نزديك تر مي تواند باشد تا اصل سوال و پاسخ كليشه ايش.فرض ديگري را هم مي توان وارد كرد.اينكه هنوز زنها و كيفيت احساساتشان در عامه مردم كمتر درك شده تا مرد ها.تا همين قرن اخير كم نبودند محققاني و روان پژوهاني كه اصلا ً در مورد كيفيت مسائل ذهني زنان وارد گود نمي شدند.برتراند راسل در كتاب “جهانبيني علمي“ به دانشمندان فراواني در آن زمان اشاره دارد كه در تلاش هستند تا به تجربه اثبات كنند كه زنها مغز كوچكتري نسب به مردان دارند.اگر فرض هاي وارد شده بالا را بپذيريم و عنايت داشته باشيم تا به ميدان آمدن تئوري هاي علمي و پژوهش هاي متعددي  كه در آن حوزه طي مي شود و مهم تر از همه اينكه تا همه گير شدن نتايج آن علم تا جهان غالبا ً پروسه زماني زيادي طول مي كشد،بهتر مي توانيم دريابيم كه آنچه كه زنان را “پيچيده“نشان مي دهد،در واقع “ناشناخته “ماندن بوده.

اين مسئله در فرهنگ ما حادتر نيز هست.به تجربه مي توان مشاهده كه در فرهنگ ما،مردان بسيار راحت تر مي توانند در مورد خواسته هاي خود و يا آلام و مشكلات خود،لب به سخن باز كنند تا زنان.مي توان ظهور فراوان زناني را كه از مسائل خود در اين فضاي مجازي با نام هاي مستعار مي نويسند را از همين رهگذر بررسي كرد.*بسياري از مردها حتي در روابط زن و شوهري حاضر به شنفتن مسائل كمي و كيفي زنان خود نيستند و بارها ديدم كه زنان مشكلات ساده رواني خود را با زنان نزديك خود در ميان مي گذارند تا شوهران خود.

زماني بيژن بيرنگ عزيز،برنامه اي عالي ساخته بود با نام “باز هم زندگي “ .در يكي از برنامه هايش كه محمد صالح اعلا مهمانش بود نــــٌقل مجلس بود كتابي كه محمد صالح اعلا با نام خودش چاپ كرده تحت نام “ چيزهايي كه در مورد زنان مي دانيم“ و در درون كتاب چه چيزي گفته شده بود؟هيچي ! برگه ها سفيد بودند**در واقع صالح اعلا با اين كارش به كنايه مي گفت كه آگاهي عمومي ما در مورد احساست زنان انقدر اندك است كه بيشتر به صفحات سفيد شباهت دارد***

من به شدت به اين حكم عمومي “ زنان از مردان پيچيده ترند“ مشكوكم.اگر عكسش هم مطرح بود باز هم شك مي كردم.و بسيار محتمل تر مي دانم كه آنچه به زبان گنگشان پيچيده بودن مي گويند،در واقع ناشناخته بودن  و ماندن است.به گمانم با توجه به اينكه منابع اطلاعاتي نيز بيشتر شده اند و دسترسي بيشتر.شايد زمان آن فرا رسيده كه مردها به كيفيت احساسات و مهم تر – واقعا ً مهم تر – به اينكه زنان در ذهنشان مسئله را از چه منظري بررسي مي كنند بيشتر توجه كنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*براي نمونه اينجا كليك كنيد.زنان ديگري نيز هستند كه از اين مسئله در زندگي مشترك سابقشان به تلخي ياد مي كنند كه مي توانيد اينجا كليك كنيد.مشخص است كه اين به معناي منفي و يا مثبتي ندارد.تكيه بر روي زنان فقط به جهت قياس است،به لحاظ كميت و كيفيت حضور در اين فضاي مجازي

**البته من خودم چنين كتابي را هرگز نديدم،بلكه به همان برنامه استناد مي كنم

***آگاهي عام را نبايد با دانش به معناي دقيق علمي اش اشتباه گرفت. مثال زنان مي دانند كه مردان بايد در برابر زنان خود احساس قدرت كنند كه درغير اين صورت خطر رم كردن هست،در صورتي كه كمتر مردي مي داند كه در برابر زنش بايد نگاهش را به باقي زنان كنترل كند و گاه حتي به شوخي به ديد زدن مي پردازند و نمك پراكني و از اين چرت و پرت ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:29  توسط محمد رضا سعیدی  | 

كتابفروشي ها يا شهر كتاب زياد ميروم.هفته اي يكبار صد درصد.و اگر جايي پاتوق كنم آنقدر مي روم كه در نهايت مي شناسندم و سليقه ام در كتابخواني دستشان مي آيد و هر بار رجوع با اقل نيم ساعت گمانه زني همراه است.و اكثرا ً با دوستاني كه با يار مهربان بيگانه اند. بار آخر هم يكي از دوستان كه عاداتي خلاف من دارد آمده و از من در مورد اينكه چرا بايد كتاب خواند سوال مي پرسد.و من درماندم كه در پاسخ چه بايد گفت.

اگر آمار سازمان ملي جوانان را معيار در  نظر بگيريم، بنا بر قاعده بايد جزو چهار درصدي باشم كه در روز بيش از دو ساعت مطالعه مي كنم.مطالعه،به عنوان تفريحي اجباري شايد.نوعي لذت ذهني مطبوع  و در عين حال از سر ناچاري.چه كار ديگري مي توان كرد؟نه اهل فوتبال و يا دنبال كردن هرورزش ديگري هستم،نه اهل رفيق بازي و للــِگي،نه اهل روزنامه خواندن و نه اهل ديدن تلويزيون و ماهواره*.وقت زيادي كه با از دم تيغ گذراندن اينها برايم مانده را مطالعه مي كنم،فيلم زياد مي بينم و به شكار مستند مي روم و يكي و دو ساعتي موسيقي شنفتن كه اجتناب ناپذير است.البته براي كسي كه دستي در كتاب بازي  و كتابخواني دارد چنين اعمالي آشنا هستند،كار جايي سخت مي شود كه بخواهي براي نا اهلان و نا محرمان از محاسن يار مهربان بگويي.


 كتابخواني تجربي اي ذهني ست كه دعوت كسي به چنين چيزي بيشتر به بشارت لاهوتي شبيه است تا دعوتي ناسوتي.مي تواني بگويي بيا و تجربه كن،توضيح بيشتري نمي توان داد.چه  اينكه فرد مخاطب تو دقيقا ً از درك چنين چيزي درمانده كه اگر توجيه شده بود حال در دنياي كتابخوانان سير مي كرد.همان زمان هم كه اين سوال را پرسيد و گفت كمي در مورد يكي از كتاب هايي كه اواخر خواندم حرف بزنم،خودم متوجه مي شدم كه برايش جذاب نبود.او گمان مي كرد كه كتاب خواندن يعني دغدغه و دغدغه يعني پايين آمدن كيفيت زندگي،پس بهتر اينكه خودمان را در گودش ميندازيم و از حال لذت ببريم كه چون وقتي دانستي ديگر نمي تواني خودت را به فراموش كردن بزني.دانستن امري ارادي ست ،ولي زماني كه آموختي راهي براي فرار نيست.

براي شروع قلعه حيوانات را به او دادم تا شايد بتواند با خواندن اش،بهتر درك كند كه وضع فعلي ما،نوعي دور باطل است كه اورول سالها پيش در خشت خامش ديده بود.شايد درك بهتر وقايع اجتماعي در پس رقص واژگان به اندازه اي جالب باشد كه او را در دنياي كتابخواني بيندازد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*طبق آمار در كشوري نظير آمريكا،مردمان بالاي بيست و چهار سال بيش از پنجاه درصد از زمان فراغت خود را صرف تماشاي تلويزيون مي كنند.در كشورهاي جهان سوم اين اعداد بالاترند

**مي توان به وضوح مشاهده كرد كه در كشورهاي فرهنگي تر،آمار كتابخواني نيز بالاتر است.در شيلي و تايلند تعداد كتابهايي كه افراد در سال مي خوانند،ميانگين يك و دو تاست.اين آمار در كشور فرانسه و ژاپن ده تاست.

ناشران بريتانيايي،در سال ٢٠٠٨ ،٨٥٥ ميليون كتاب فروختند،با جمعيت ٦١ ميليون نفر فكر كنم بررسي نتايج آماري زير جالب باشد.منبع:ماهنامه خــــــردنامه،شماره ٥٧،قياس براي مردم آمريكاست  

پ.ن.١:ادامه بحث پيشين را از ميتينگ آنلاين مي توانيد پيگيري كنيد.مطالب خوبي در اين وبلاگ مطرح مي شود 
پ.ن.٢:بلاگفا رم كرده در حد تيم ملي،جدولي هم كه مي گذارم تمام سيستم به هم مي خوره،ببينم كاري مي تونم بكنم







فعاليت هاي اجتماعي                            افراد اهل مطالعه     افرادي كه مطالعه نمي كنند

بازديد از موزه                                             ٤٣%                            ١٢%          
رفتن به كنسرت هنري                                  ٢٩%                           ٩%
خلق آثار هنري                                           ٣٢%                           ١٠%
رفتن به رويدادهاي ورزشي                            ٤٤%                           ٢٧%
جدي انجام دادن ورزشي                              ٣٨%                           ٢٤%
انجام تمرين هاي ورزشي                              ٧٢%                           ٤٠%
فعاليت هاي خارج از خانه                              ٤١%                           ٢٢%
نواختن يك ساز                                           ٣٦%                           ١٠%





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 0:24  توسط محمد رضا سعیدی  |